صدایم میان این همه صدای نا مفهوم و ناآشنا گم می شود ... مثل کودکی آشفته در میان خیلی از سایه هایی که نمی شناسم . در جایی ناآشنا گم شده ام ،داد می زنم ، مادرم را صدا می کنم ، آشنایی می طلبم ، آغوشی ... در میان شهر ، در میان قامت های بلند فریاد می کشم ، مغازه ها ، خیایان ها ، آه من در هیایهوی این شهر گم شده ام ... هراسان می دوم می گریم هوا تاریک است من گم شده ام ... من تنهای تنها در میان نگاه هایی که نمی فهمم ، سرود هایی که بلد نیستم ، زبان هایی که برایم جز کلماتی که در کتاب ها و فیلم ها شنیده ام نیستند ، من زیر همین آسمان گم شده ام ... مطمئنم ... مطمئنم آنجایی که بودم آسمان رنگ دیگری بود ... داد می زنم ، در میان هیاهوشروع می کنم به هوار کشیدن :« هر کجا هستم باشم ... »
هوار می کشم و اشک می ریزم اما آرام نمی شوم ... یادم هست همیشه می خواستم جایی باشد که بتوانم با خیال راحت داد بزنم ، آنقدر جیغ و داد کنم که دیگر نفسی برایم نماند ... یک جای دور ... جایی که کسی صدایم را نشنود ، کسی خواب نباشد ، زابراه نشود ، دود نباشد ، وسط زندگی نباشد ، جایی دورتر از حیات متعفن شهر ، جایی که زندگی مثل رودی که به آرامی لای احساس می خزد ، شتاب و سرعت وجود ندارد ، همه اش سکوت است و سکوت ... می خواستم آنقدر هوار بزنم تا دیگر صدایی برایم باقی نماند ، غمی نباشد ... و خالی شوم ... خالی خالی ... اما حال مدتهاست که هوار می کشم ... هوار می کشم و هنوز پر از فریادم ... اشک می ریزم و آرام نمی شوم ...داد می زنم ، آری همینجا در میان همین خانه ها و شهر ها ، حتی وقتی که همسایه خواب است ، شهر خواب است ، زندگی خواب است ...
دیگر حتی این هوار ها کسی را زابراه نمی کند ، دیگر برای فریاد زدن یک دشت خالی و دور هم لازم نیست ... و من می خواهم زن فضول همسایه دلداریم دهد و سر از کارم دربیاورد ... می خواهم با میوه فروش سر خیابان جر و بحث کنم و بچه ی تخس همسایه سر به سرم بگذارد ... ساعت هاست که فریاد می زنم ، شنیده می شوم اما فهمیده ...احساس می کنم متعلق به جایی دیگر هستم ، به دنیایی دیگر ... در میان شعر هایی که یادآور هیچ خاطره ای برایم نیست داستان هایی که نمی خواهم بدانم آخرشان چیست ، تاریخی که در آن جایی ندارم و سرود ملی ای که شوق و افتخاری رادر من زنده نمی کند و زبانی که اشک ها و بهانه هایم در آن جا نمی شوند ، آه ... حتی درخت و آسمان و خورشیدی که متعلق به تو نیستند ... آه من گم شده ام ... کسی از دور فریاد می زند :« چه اهمیت دارد اگر می رویند قارچهای غربت ؟» و من دیوان مردکی سرخوش را ریز ریز می کنم ، سهراب هم مرد ...
